|
به در و دیوارش که نگاه میکنی از حس پر می شوی که خودت هم نمی دانی چیست ... اما انگار چیزی اینجا توی گلویت هست که نمی گذارد نفس بکشی و تو فکر می کنی دل کندن چقدر سخت است ؟ تو از آن کنج هم انبوه انبوه خاطره داری چه رسد به آرشیو و پیوندها ؟ فکر می کنی چه خانه خوبی بود ... چه جای امنی ... اینجا بود که بزرگ شدی ... نوشته هایت پخته شدند ... اینجا بود که خنده هایت را ،حس هایت را ،بود و نبودت را با آدم ها شریک شدی ... اما نه تو باید بروی ...مجبوری ...ف ی ل ت رت کردند و راه گریز نیست آن هم به خاطر آدرس بارت که ... درش را می بندی و به خانه ی جدیدت فکر میکنی و اساس و چیدمانی که انگار تمامی ندارد . پ .ن ) اینجا بیابیدم ! + نوشته شده در شنبه پانزدهم تیر 1387 20:9 توسط ماندا (نجات) |
قربان آن اخم هایتان بروم ... این روزها هم گذشتنی است سخت ... اما گذشتنی + نوشته شده در سه شنبه چهارم تیر 1387 21:30 توسط ماندا (نجات)
با خستگی و به خستگی لبخند میزنم ... لبخندی نرم شاید
+ نوشته شده در پنجشنبه بیست و سوم خرداد 1387 20:19 توسط ماندا (نجات)
آها ی دخترک رقصان رسالت بر دوش که این روز ها نمی فهمیِِیَم ! که این روز ها دور شده ایم از هم ... که حتی خواندنم هم ....آهای که تند تند بال پرواز میگشایی و بر این آبی تابناک اوج می گیری و چه اوج گرفتنی و چه شکوهی ...آهای که جا ماندنم را خرده می گیری ! بر این کویر و حشت هم نظاره کن ...بر این جا که من هی میچرخم و هوس پروازم کُشت ، بر من که رسالتم سنگین ،خودم خونین ... من که بالم می شکنند هی ... من که با بال شکسته اوج میگریم و سقوط میکنم هی ... من که یقه به دندان گرفتم و صبوری میکنم هی ...من که روحم میکُشند و دم نمی زنم مبادا بی جسارت بخوانندم ... مبادا گمان کنند پرواز از خاطر سپرده ام ... مبادا فکر کنند خواب ربوده مرا می فهمیم ؟ یا گنگ مانده آن چرا در ذهن تو ؟ نه دخترک ... این گنگ شدن از من نیست ... از نبودن دریچه ی پرواز است ... از بی رحمی زندان بانیست که تا میگشایم بال پر پروازم می شکند ***************************************************************** من گم نکر ده ا م روزنه ی دعا را ... و نخوابیدم و گر دردی هست به نشانه ی افتخار بادش نکردم هی ... نه ! من صبوری می کنم در خلوت و بر خود خرده می گیرم هی ... تلنگر میزنم هی ... قله را میبینم و شوق رسیدن هم هست ...تازیانه درد هم هست... خشم هم هست ... نفرت هم ! کشمکش تضاد هاست اینجا ....و جمع این ها ... ******************************************************************* * آسان نیست شکست غرور میان هزار ها چشم و گریستن از ته دل !
+ نوشته شده در چهارشنبه هشتم خرداد 1387 19:39 توسط ماندا (نجات) |
دلم یک کنج خلوت می خواهد،یک کنج خلوت ...شاید توی یک جنگل و من که روی درخت هایش بنشینمو فکر کنم به خود ِ فکر ، فکر کنم ... به این اندیشیدن که در پسش من هستم می آید ... بعد که فکر کردم هی ... و از این فکر نتیجه گرفتم برای خودم دست بزنم و اگر نفهمیدم دندان قروچه بروم که احمقی و هیچ نمی دانی و لعنت بر تو اگر نفهمیدی ... دقیق تر بگویم دلم برای روند فکر کردنم تنگ شده ... برای آنچه مرا به شوق بیاورد که فکر کنم و هی مقدمه بچینم و هی استدلال پشت استدلال برای چرایی که چراست !؟
+ نوشته شده در شنبه چهارم خرداد 1387 20:33 توسط ماندا (نجات) |
خسته تر از آنم که قلم از نفس افتاده را به نوشتن وا دارم ... اما چه باک از یقه به دندان کشیدن و در اوج نتوانستن ها نوشتن ؟ چه باک از بال گشودن ؟ چه باک از سقوط ؟ و چه باک از اوج ...
+ نوشته شده در چهارشنبه یکم خرداد 1387 22:36 توسط ماندا (نجات) |
حس میکنم قدرت انتخاب کلمات ، قدرت نوشتن و حتی تخیلم رو هم از دست دادم ...
+ نوشته شده در پنجشنبه بیست و ششم اردیبهشت 1387 19:14 توسط ماندا (نجات) |
لجم گرفته !
از خودم ، از زندگیم ، از آدم های دور و برم ! لجـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــم گرفته ! *هیچ خوب نیستم ! + نوشته شده در سه شنبه بیست و چهارم اردیبهشت 1387 19:22 توسط ماندا (نجات)
ذهن درد دارم ! فکر درد دارم ! عقل درد دارم ! هر چه تو نامش را میگذاری ... یک چیزی اینجا ... درد می کند ! اینجا توی این کله ...
+ نوشته شده در یکشنبه پانزدهم اردیبهشت 1387 20:25 توسط ماندا (نجات) |
حجم گنگی بود ... تاریکی و سکوت ، سکوتی که تیک تاک بلند ساعت در هم می شکستش !
نه ! خبری از ماه نبود ... نوری نبود ... حضور روشنی نبود ... تاریکی و سکوت ، سکوتی که تیک تاک بلند ساعت ... لبخند زد ، فکر کرد :" چه قدر آروم ... دست ها می تونن حرف بزنن " یه نگاه به اون دست های باریک انداخت ... و ساعت که با تیک تاکش سکوت رو در هم می شکست ... یک لحظه ترسید . بالشتش رو محکم بغل کرد و از حس نازکی پر شد ... چه قدر دلش گل نرگس می خواست ... و صدای یک نفس کشیدن آروم ... دست خودش نبود اما گریه کرد ... و اون حباب آرامش ترکید ... + نوشته شده در سه شنبه دهم اردیبهشت 1387 20:11 توسط ماندا (نجات)
|